|
جوک عکس شعر مطالب جالب و خواندنی
|
|
|
|
||||
|
رنج گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمی گیرد اشک روانم را به دریا می دهم دریا نمی گیرد تا در کجا بتکانم از دامان دل این سنگ سنگین را دلتنگیم ای دوست! بی تو در جهانی جا نمی گیرد با سنگ ها می گویم آن رازی که باید با تو می گفتم سنگین دلا، دستت چرا دستی از این تنها نمی گیرد؟ ای تو پرستارشبان تلخ بیماریم! بیمارم عشقت چرا نبض پریشان حیاتم را نمی گیرد؟ **** بی هر که و هر چیز آری! بی تو اما ، نه ! که این مطرود، دل از بهشت خلد می گیرد دل از حوا نمی گیرد می آیم و جانم به کف وین پرسشم بر لب که آیا دوست، می گیرد از من تحفه ی ناقابلم را یا نمی گیرد؟ **** دیگر غزل از عشق من بر آسمان ها سر نمی ساید؟ یعنی که دیگر کار عشق از حسن تو بالا نمی گیرد؟ **** هر سوکه می بینم همه یاس است و سوی تو همه امید وین نخل پژمرده مگر در آفتابت پا نمی گیرد؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط مسلم صفری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوباره سلام
+
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط مسلم صفری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آينده: موفقيت: ازدواج: روابط: بلوغ: فيلم كمدي: دست خط: حمام: خواروبار: بيرون رفتن: گربه: آينه: تلفن: آدرس يابي: پذيرش اشتباه: فرزند: لباس شيك پوشيدن: شستن لباسها: عروسي: اسباب بازي: گل و گياه: سبيل: اسامي مستعار: پرداخت صورتحساب ميز: پول: بگو مگوها:
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط مسلم صفری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ببخشید از اینکه من مدتی آپ نکردم سرم خیلی شلوغ بود از حدود دهم تیر ماه دوباره به صورت فراوان آپ می کنم امیدوارم از مطالب زیر لذت کافی را برده باشید
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط مسلم صفری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگه زنبوری دنبال یه گل خوشکل می گشت جون هر کی دوست داری نگو من کجام دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز تموم ميشه . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميكنه . دوستت دارم . به اندازي روت كه هيچوقت كم نميشه به اصفهانيه ميگن : پسرت رکورد شکونده . ميگه : غلط کرده من که پولش رو نميدم
به معتاده ميگن فرق تو با ورزشکارها چيه؟ ميگه اونا تکنيکي کار ميکنن ما پيکنيکي
وقتي به آسمون نگاه مي کني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره رو همه نگاه ميکنن
اگر زندگي هست مرگ براي چه؟ اگر دوستي هست تنفر براي چه؟ اگر عشق هست جدايي براي چه؟ اگر تو نباشي من براي چه؟
دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... منم يکي هستم
توی زندگی ۳ راه رو دنبال کن: ۱.دوست داشتن را برای یک تجربه ۲.عاشق شدن رو برای یک هدف ۳.فراموش کردن رو برای قبول واقعیت
اگه دردي تو پاهات حس مي کني، اگه احساس مي کني خيلي خسته اي مطمئن باش که مريض نيستي... به خاطر اينه که روزي هزار بار مياي تو خاطر منو ميري
وقتي هستي نيستم , وقتي نيستي هستم , وقتي هستم نيستي, وقتي نيستم هستي اي همه ي نيست شده ي هستي من, هستي من نيست مي شود وقتي تو نيستي
خوردن شيريني خيلي راحته . خواندن يه داستان شيرين خيلي راحته . اما پيدا کردن يه دوست شيرين خيلي سخته .....! تو چطوري منو پيدا کردي...؟
مي دونی فاصله بین انگشتات واسه چیه؟...........واسه اینکه یه نفر دیگه با انگشتا ش این جای خالی رو پر کنه
اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه رو به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري اولین چیزی که بهش دل بستم تو بودی ... بی تو آرومو قرار نداشتم گریه میکردم من فقط تورو می خواستم نه چیزه دیگه ای می دونستم که بی تو خوابم نمی بره .دوستت دارم..........پستونک یکی داشته نوار خالي گوش ميكرده گريه ميكرده ميگن چرا گريه ميكني؟ ميگه دلم واسه خوانندش ميسوزه لال بوده
جهان بيش از ۶ ميليارد نفر جمعيت داره.............. عجب................................. اونوقت يكي نيست به من احمق بگه: چرا واسه تو مسيج ميفرستم؟
این اس ام اسو با احساس بخون...! آتش زدی بر خرمنم.... وای خرمنم وای خرمنم.. وای خرمنم.. وای خرمنم.. وای خرمنم.. وای خرمنم.. وای خرمنم.... وای خرمنم.......وای خرمنم........... خوب بسه دیگه میدونم حیوونی روانشناسان بعد از تحقیقات بسیار مهمترین علت طلاق را ازدواج دانسته اند....!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط مسلم صفری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید 3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند 4-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد. 5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند. 6 -اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند. 7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند. شصت نشانه والدین است انگشت دوم خواهر و برادر انگشت وسط خود شما انگشت چهارم همسر شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است. برگرفته از اساطیر چینی
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط مسلم صفری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زندگي چيست؟
اولش خوب شروع كرديم. وقتي به دنيا آمديم يك ملت را شاد كرديم. فك و فاميل چپيدند دور و بر ما و حالا ببوس كي نبوس. شده بوديم نقل محافل و هرجا مي رفتيم يا به عبارت منصفانه تر مي بردنمان، جنگي بود بر سر بغل كردن ما. هر چند اگر بخواهيم واقع بين باشيم، آن موقع هم بدبختي وجود داشت. البته نه براي ما، بلكه براي مادر بيچاره كه نه ماه تحملمان كرد هي، خسته شدم. اگه بخوام همه اش رو بگم، نميشه. اينها تازه مال همون يك سال اول بود اونهم به طور خلاصه. خلاصه اينكه آقا ما پشيمون شديم از اينكه به دنيا اومديم. جداي از شوخي: توي يك مخمصه گير افتاده ايم كه نه را پيش داريم، نه راه پس. بايد تا آخرش برويم. بايد تمام اين روند بي معني و پوچ را تجربه كنيم. بايد تن به يك سري قواعدي بدهيم كه خودمان وضع نكرده ايم و اصلا برايمان مفهومي ندارد. زندگي كنيم كه چه بشود؟ پير بشويم و بميريم؟ يعني چه؟ منظور را نمي فهمم. يكبار به روند كلي زندگي يك انسان فكر كنيد تا بفهميد كه من چه مي گويم ياحق.
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط مسلم صفری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيلا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط مسلم صفری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ببين يكي مي خواست الان بهت اس ام اس بزنه بيدارت كنه من نذاشتم بيدارت كنه - كار خوبي كردم ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:18 قبل از ظهر توسط مسلم صفری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پسرها:
۱- با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک. دخترها: ۱- با ماشين ميرن دم بانک.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط مسلم صفری
|
|
|||||
|
|||||